بستن پنجره

با کلیک بر G+1 ما را
در گوگل محبوب کنید
کانال تلگرام ما
اینستاگرام ما

واژگان آیلتس تافل – لغات و واژگان مهم و ضروری IELTS TOEFL با معنی و مثال

واژگان آیلتس تافل

واژگان آیلتس تافل – لغات و واژگان مهم و ضروری IELTS TOEFL با معنی و مثال:

————————————–

Immense

/ɪˈmɛns/

عظیم، بسیاربزرگ، سترگ، سهمگین، تنومند، پهناور، بى اندازه، گزاف، بیکران، پهناور، وسیع، کلان، بسیار خوب، ممتاز، عالى، کلان

مثال:

The cost of restoration has been immense

هزینه بازسازی بسیار زیاد شده است

Immense difficulties

مشکلات بی اندازه

The Amazon forest is immense

جنگل آمازون عظیم است

————————————–

Obviate

/ˈɒbvɪeɪt/

معنی: رفع کردن، رفع نیاز کردن، بر طرف کردن، غیر ضروری کردن

مثال:

The death of the accused obviated the need for a trial.

مرگ متهم نیاز به محاکمه را بر طرف کرد

The new treatment obviates the need for surgery.

درمان جدید، نیاز به جراحی را رفع کرد

————————————–

Inimitable

/ɪˈnɪmɪtəb(ə)l/

غیر قابل تقلید، بى مانند، بى رقیب، بى نظیر، تقلید ناپذیر، اقتباس ناپذیر (از شدت خوبی)

مثال:

Saadi’s inimitable style

سبک تقلید ناپذیر سعدی

His performance on the tennis court was inimitable, and he won three championships.

عملکرد او در زمین تنیس بی نظیر بود و او سه بار در مسابقه قهرمانی پیروز شد

————————————–

Renowned

/rɪˈnaʊnd/

معنی: مشهور، معروف، پرآوازه، نام دار

مثال:

He is a renowned pianist.

او یک پیانیست مشهور است

Professor Michael is renowned for his work on artificial plasma.

پروفسور مایکل، برای کار بر روی پلاسمای مصنوعی، شهرت دارد

————————————–

Salvation

/salˈveɪʃ(ə)n/

رستگاری، رهایی نجات، آمرزش

مثال:

In this hour, socialism is the only salvation for humanity

در این زمان، سوسیالیسم تنها راه نجات بشریت است

She believes that religion is the only way to eternal salvation

او باور داردکه مذهب یگانه راه رستگاری ابدی است

He gives alms for the salvation of his father’s soul

به خاطر آمرزش روح پدرش صدقه می‌دهد

The key to the country’s economic salvation

کلید رهایی اقتصادی کشور

————————————–

Assent

/əˈsɛnt/

معنی: موافقت کردن، رضایت دادن، پذیرش، موافق بودن، رضایت

مثال:

They all assented to the proposition

همه‌ی آنان به پیشنهاد نظر موافق دادند.

The prime minister acted with the full assent of the president

نخست وزیر با توافق کامل رییس جمهور عمل می‌کرد.

To give one’s assent

رضایت دادن

He gave his assent eagerly

او مشتاقانه رضایت داد (موافقت کرد)

————————————–

Assiduous

/əˈsɪdjʊəs/

سختکوش،کوشا،با پشتکار، پیگیر،ساعی

مثال:

he studied law assiduously

او با پشتکار به مطالعه‌ی حقوق پرداخت

The government has been assiduous in the fight against inflation.

دولت در مبارزه با تورم دقیق و کوشا بوده است

————————————–

Embody

/ɪmˈbɒdi,ɛm-/

معنی: مجسم کردن، دارای جسم کردن، متضمن بودن، تن بخشیدن، مظهر چیزی بودن، نمایانگر چیزی بودن،گنجاندان، در بر داشتن

مثال:

The day when souls will becomeembodied again

روزی که ارواح دوباره تندار خواهند شد (به تن های خود حلول خواهند کرد).

In Greek art, love was embodied as Cupid

در هنر یونان عشق به صورت کیوپید مجسم می‌شد

A speech which embodied democratic ideals

نطقی که نمایانگر آرمان‌های دموکراتیک بود

He latest findings embodied in the new book

آخرین کشفیاتی که در کتاب جدید گنجانده شده است

This model embodies many new features

این مدل ویژگی های متعدد زیادی را در بر می گیرد

————————————–

Remiss

/rɪˈmɪs/

بی توجه، بی قید، بی مبالات، غفلت کار، سست، قصور کننده، فروگذار، سهل انگار، فراموشکار

:مثال

They are remiss in the performance of their duties.

آنها در انجام وظایفشان سهل انگار هستند

He is remiss in paying his debts.

او در پرداخت بدهی‌های خود اهمال می‌کند

You have been very remiss.

شما خیلی قصور کرده‌اید

————————————–

Remedy

/ˈrɛmɪdi/

درمان، علاج، مداوا، چاره، راه حل،اصلاح کردن، ترمیم کردن، بازسازی کردن، چاره کردن

مثال:

Herbal remedies for aches and pains

داروهای گیاهی برای تیر کشیدن و درد

The government’s remedy for discontent was jail and execution

راه حل دولت در مقابل نارضایی، زندان واعدام بود

The latest remedy for strengthening the country’s economy

آخرین چاره برای تقویت اقتصاد کشور

Some cardiac insufficiencies cannot be remedied

برخی از نارسایی‌های قلبی را نمی‌توان درمان کرد

We need time to remedy our social ills

برای اصلاح عیوب اجتماعی خود نیاز به زمان داریم

————————————–

Perpetual

/pəˈpɛtʃʊəl,-tjʊəl/

همیشگی، ابدی، جاوید، جاودانی، ابدی، بی وقفه، دائم، مداوم، پیوسته

مثال:

The perpetual torment of sinners in hell

زجر ابدی گناهکاران در جهنم

The perpetual noise of cars and city trains

صدای لاینقطع اتومبیل‌ها و ترن‌های شهری

The perpetual source of my inspiration

منبع همیشگی الهام من

Jack is tired of his mother’s perpetual nagging.

جک از غرولند دائمی مادرش خسته شده است

————————————–

Adroit

/əˈdrɔɪt/

ماهر، زرنگ، زبر دست، زیرک، چابک، چالاک، تردست، چیره دست

مثال:

Jack is quite adroit at making beautiful pottery

جک در ساختن ظروف سفالی زیبا، کاملا مهارت دارد

Mahmood was adroit at flattering others

محمود در تملق‌گویی از دیگران مهارت داشت

his adroitness in solving problems

زبردستی او در حل مسائل

————————————–

Pertinent

/ˈpəːtɪnənt/

وابسته، مربوط، وارد، بجا، جور، شایسته، مقتضى

مثال:

Pertinent to the matter under discussion

مربوط به مطلب مورد بحث.

Your question was not pertinent

پرسش شما نامربوط بود

Data pertinent to federal aid

داده‌های وابسته به کمک دولت فدرال

His criticisms are as pertinent today as they were a hundred years ago

انتقادات او امروزه همانقدر وارد است که صد سال پیش  بود

Your question was not pertinent.

پرسش شما نامربوط بود

The lawyer wanted to know all the pertinent details.

وکیل می خواست تمام جزئیات ذیربط را بداند

————————————–

Prosecute

/ˈprɒsɪkjuːt/

تحت پیگرد قرار دادن پیگیری کردن، دنبال کردن، تحت تعقیب (قانونی) قراردادن

مثال:

They prosecuted them for fraud.

آنها را به‌خاطر کلاهبرداری تحت تعقیب قراردادند

Drunken drivers should be prosecuted.

رانندگان مست باید تحت پیگرد قانونی قرار گیرند

The general prosecuted the war with vigor

ژنرال ،جنگ را با قدرت ادامه داد (دنبال کرد)

To prosecute a war with dedication

جنگ را با از خود گذشتگی پیگیری کردن

————————————–

Nobility

/nə(ʊ)ˈbɪlɪti/

نجابت، اشرافیت، شرف، اشرافیون، اشراف، نجبا، شرافت، شرافتمندی، بزرگ منشی، بزرگواری، جلال، شکوه، عظمت، برجستگی، ناموری، نیک نامی،  اصالت، خوبی، نیکی، برتری، ارزشمندی

مثال:

A man of true nobility

مردی واقعا بزرگوار

The nobility of gold

برتری طلا

The nobility of Saadi’s prose

خوبی نثر سعدی

The nobility of these acts of courage

عظمت این اعمال شجاعت آمیز

Titles of nobility

عنوان‌های اشرافی

A street where many of the nobility reside

خیابانی که بسیاری از اشراف در آن زندگی می‌کنند

————————————–

Pillage

/ˈpɪlɪdʒ/

معنی:‌ غارت، چپاول، یغما، غارتگری، مال غارت شده،  چاپیدن، غارت کردن، تاراج کردن، یغماگری کردن

مثال:

The pillage and massacre of the town’s inhabitants

غارت و قتل عام سکنه‌ی شهر

They were committing highway robbery and hiding their pillage in a cave

آنان راهزنی می‌کردند و اموال چپاول شده را در غار پنهان می‌نمودند

Pirates pillaged the town

دزدان دریایی شهر را غارت کردند

Governments that pillage their own people

دولت‌هایی که ملت خود را می‌چاپند (غارت می کنند)

————————————–

Jeopardy

/ˈdʒɛpədi/

معنی: مخاطره، خطر، خطرِ شکست یا از دست دادن، خطرِ صدمه

مثال:

To be in jeopardy.

در معرض خطر بودن

Her carelessness may put her job in jeopardy.

ممکن است بی‌دقتی او شغل او را به مخاطره بیاندازد

 His health was in jeopardy.

سلامت او در معرض خطر بود

————————————–

Perceptible

/pəˈsɛptɪb(ə)l/

(به سختی یا خیلی ضعیف) محسوس، مشهود، قابل درک، دریافتنی، بینش پذیر، ادراک پذیر

مثال:

There was a barely perceptible movement in his right arm.

بازوی راست او حرکتی داشت که به سختی قابل مشاهده بود

A perceptible improvement in working standards.

بهبود محسوس در استانداردهای کار

A perceptible change in his behavior.

تغییر محسوس در رفتار او

Perceptible sounds in the night.

صداهای (صدای ضعیف) قابل درک در شب

————————————–

Potent

/ˈpəʊt(ə)nt/

معنی: نیرومند، قدرتمند، مقتدر، پرقدرت، پراقتدار،زورمند، پرتوان، قانع کننده، مجاب کننده، محکم، متین، موثر، کاری، (مرد) دارای توان جنسی

مثال:

A potent king

پادشاه مقتدر

Potent weapons

سلاح‌های نیرومند

A potent argument

استدلال قانع کننده

A potent drink

مشروب قوی

A potent medicine

داروی موثر (اثر قوی)

This tea is too potent

این چای خیلی پررنگ (یا قوی) است

————————————–

Conceive

/kənˈsiːv/

آبستن شدن، بارور شدن، بسته شدن نطفه، به فکر خطور دادن، اندیشیدن، در فکرپروردن، تصور کردن، تخیل کردن، معتقد بودن، باور داشتن، درک کردن، فهمیدن، برداشت کردن، بیان کردن

مثال:

His wife is not able to conceive

زن او نمی‌تواند آبستن بشود

I was conceived (by my mother) in

the month of Bahman

مادرم در بهمن ماه مرا آبستن شد

she was conceived when her father was 49.

زمانی که پدرش ۴۹ ساله بود، مادرش او را حامله شد

It was then that I conceived the idea of running away

در آن هنگام بود که فکر فرار به مغزم خطورکرد

He could not conceive of such an accident happening to him

او تصور نمی‌کرد که چنین حادثه‌ای برایش روی دهد

We could not conceive that someday we would need him

ما نمی‌توانستیم باور کنیم که روزی به او نیازمند خواهیم شد

I cannot conceive why he did it

نمی‌توانم بفهمم چرا این کار را کرد

————————————–

Deplete

/dɪˈpliːt/

یک فعل است به معنی: خالی کردن،تهی کردن (معدن، ذخایر و منابع، بودجه و …)، به ته رسانیدن، تحلیل بردن، فرسودن، کاستن، کم شدن، کم‌توان کردن

 اسم: Depletion

(تخلیه، نقصان، تقلیل، تهی سازی، کاهش، ته کشیدن)

مثال:

Too much walking depleted our energy.

پیاده روی زیاد نیروی ما را تحلیل برد.

The world’s oil reserves will be depleted in a few decades.

تا چند دهه‌ی دیگر ذخایر نفت جهان تحلیل خواهد رفت.

Tissues depleted of vitamins.

بافت‌های فاقد ویتامین

The depletion of the world’s natural resources.

ته کشیدن دخایر طبیعی جهان

The depletion of underground water supplies.

خالی شدن ذخایر آب زیرزمینی

Increased expenditure has caused a depletion in our capital/funds.

افزایش هزینه باعث ته کشیدن سرمایه/ بودجه ما شده است

————————————–

Compatriot

/kəmˈpatrɪət , kəmˈpeɪtrɪət/

معنی: هم میهن، هم وطن

مثال:

Her compatriots in academia.

هموطنان او در آکادمی

Many of his compatriots were killed in the war.

بسیاری از هموطنان او در جنگ کشته شدند

————————————–

Mesmerize

/ˈmɛzmərʌɪz/

معنی: هیپنوتیزم کردن، هیپنوتیزم شدن، میخکوب کردن، مبهوت کردن، درجای خودخشک شدن،  مسحور کردن، شیفته کردن

مثال:

They were mesmerized by her performance.

عملکرد او آنها را میخکوب (مبهوت) کرد

The first time I saw Diana I was mesmerized by her beauty.

اولین باری که دیانا را دیدم، شیفته زیبایی او شدم (زیبایی او مرا مسحور و جادو کرد)

————————————–

Treasure

/ˈtrɛʒə/

معنی: گنج، گنجینه، گرامی داشتن، گنجینه اندوختن، گرانبها و با ارزش، اندوختن، چیزی را با دقت و به خوبی نگهداری کردن (چون از نظر فرد گرانبها و باارزش است)

مثال:

Pirates buried their stolen treasure with a detailed map to retrieve it late.

دزدان دریایی گنج دزدیده شده خود را همراه با یک نقشه مفصل و دقیق دفن کردند تا دوباره آن را به دست آورند

My mother gave me the ring and I’ll treasure it always.

مادرم حلقه را به من داد و من همیشه مثل یک گنج با ارزش از آن نگهداری خواهم کرد

I will always treasure the memory of the nights we spent together

خاطره‌ی آن شب‌هایی را که با هم گذراندیم همیشه گرامی خواهم داشت

To treasure gold

زر اندوختن

————————————–

Pursue

/pəˈsjuː/

معنی: تعقیب کردن، دنبال رفتن، پیگرد کردن، رد (کسی را) رفتن، دنبال کسی گذاشتن، پیگیری کردن، دنبال کردن، در پی چیزی بودن، ادامه دادن، پاپی شدن، رها نکردن، ول نکردن

مثال:

The police pursued and captured the motorcyclists

پلیس موتور سیکلت سواران را تعقیب و دستگیر کرد

The cat pursued the mouse

گربه موش را تعقیب کرد

Mehran did not know what profession to pursue

مهران نمی‌دانست دنبال چه حرفه‌ای برود

Some people pursue only spiritual goals

برخی مردم فقط در پی هدف‌های معنوی هستند

To pursue success

دنبال موفقیت بودن

He was pursued by bad luck

بخت بد او را رها نمی‌کرد

To pursue my dreams

دنبال کردن رویاهایم

————————————–

Defer

/dɪˈfəː/

معنی: به تاخیر انداختن، (به بعد) موکول کردن، معوق کردن، طفره رفتن، تسلیم شدن (به میل یا داوری دیگری)، تمکین کردن،سرفرود آوردن،گردن نهادن،ملاحظه‌ی کسی را کردن (معمولا با: to)، (خدمت نظام) معافیت موقت گرفتن، (تاریخ آغاز خدمت نظام را) عقب انداختن

مثال:

He deferred his departure

او رفتن خود را به تاخیر انداخت

The loan repayment is deferrable until Norooz

بازپرداخت وام تا نوروز قابل تعویق است

Deferred payment

(خرید کالا) خرید قسطی،خرید به شرط پرداخت در آینده

She always deferred to the wishes of her husband

او همیشه تسلیم خواسته‌ی شوهرش بود

She wanted me to jump first and I deferred

او می‌خواست که من اول بپرم و من قبول کردم (تسلیم خواسته او شدم)

————————————–

Disgrace

/dɪsˈɡreɪs/

معنی: رسوایى، ننگ، فضاحت، سیه رویى، بى آبرویى، بدنامی، از چشم افتادگی، مغضوبیت، مورد کم لطفی قرار گرفتن، بی‌مهری کردن، مغضوب کردن، از چشم انداختن، مایه‌ی ننگ،مایه‌ی بدنامی،چیز رسواکننده

مثال:

The softness of your skin disgraces the petals of the rose

لطافت پوست تو گلبرگ‌های گل سرخ را شرمگین می‌کند

Their divorce fight ended in disgrace for all

کشمکش طلاق آنها منجر به آبروریزی برای همه شد

You are a disgrace to the human race!

تو مایه‌ی ننگ بشریت هستی‌!

His behavior disgraced his family

رفتار او خانواده‌اش را بدنام کرد

* Be in disgrace with

از چشم افتادن، مغضوب بودن، مورد بی‌مهری بودن، روسیاه بودن

He was in disgrace both with his parents and with his teachers

او از چشم والدین و معلم‌هایش افتاده بود

When in disgrace with fortune and men’s eyes…

(شکسپیر) هنگامی که در نظر مردمان و سرنوشت رو سیاه باشم

————————————–

Incognito

/ˌɪnkɒɡˈniːtəʊ/

معنی: ناشناس، مجهول الهویه، بانام مستعار، با هویت یا لباس مبدل، به طور ناشناس، ناشناخته

مثال:

Shah Abbas went to the Jewish district incognito

شاه عباس به طور ناشناس به محله ‌ی یهودیان رفت

The skull that had remained incognito for decades

جمجمه‌ای که چندین دهه ناشناخته مانده بود

————————————–

Urgent

/ˈəːdʒ(ə)nt/

معنی: فورى، ضرورى، (نیاز و غیره) مبرم، اصرارکننده، اضطراری، پا فشار، اهل اصرار و ابرام، مصر، سمج

مثال:

He was urgent in his demands

نسبت به خواسته‌های خود پافشاری می‌کرد

An urgent lover

عاشق سمج

The urgent need for medicine

نیاز مبرم به دارو

Urgent appeals for help

درخواست‌های اضطراری برای کمک

An urgent message

پیام فوری

————————————–

Reputation

/rɛpjʊˈteɪʃ(ə)n/

معنی: شهرت، اعتبار،آبرو، آوازه، حیثیت، نیکنامی،حسن شهرت

مثال:

To damage someone’s reputation

به شهرت کسی آسیب زدن

A bad reputation

بدنامی

To lose one’s reputation

نام نیک خود را از دست دادن

His reputation spread all over Europe

نیکنامی او در سرتاسر اروپا پیچید.

He saved the reputations of several ladies

آبروی چندین خانم را حفظ کرد

* Have the reputation of

به چیزی معروف بودن،شهرت (چیزی را) داشتن

He has the reputation of being intelligent

او به باهوش بودن معروف است

————————————–

Nourish

/ˈnʌrɪʃ/

معنی: تغذیه کردن،خوراندن، خوراک دادن،خوراک رسانی کردن،قوت دادن، پروردن، پرورش دادن، پروردن

مثال:

Different foods nourish the human body

غذاهای مختلف بدن انسان را تغذیه می‌کنند

Milk is a nourishing drink

شیر یک نوشیدنی مغذی است

Blood nourishes the tissues

خون به بافت‌ها غذا رسانی می‌کند

For years, she had nourished the thought of a trip abroad

سال‌ها آرزوی سفر خارج را در سر پرورده بود

His poetry nourished in us the dream of liberty

اشعار او خواب و خیال آزادی را در ما پرورش داد

Heroin addiction nourishes other criminal activities

اعتیاد به هروئین دیگر فعالیت‌های تبهکارانه را تقویت میکند (به شیوع دیگر فعالیت های مجرمانه کمک میکند)

My parents were trying to nourish in us a sense of responsibility and honesty

والدینم می کوشیدند حس وظیفه شناسی و درستکاری را در ما پرروش بدهند

————————————–

Adamant

/ˈadəm(ə)nt/

معنی:  سمج، یک دنده، تزلزل ناپذیر، مستحکم، زوال‌ناپذیر، ناشکستنی، همیشه استوار، بسیار سخت، پایدار، مقاوم، تسلیم‌ناپذیر، مُصر، جسم جامد و سخت

مثال:

We told him not to resign, but he remained adamant

به او گفتیم استعفا ندهد ولی سماجت نشان داد

He was adamantly opposed to new taxes

سرسختانه با مالیات‌های جدید مخالف بود

————————————–

Ample

/ˈamp(ə)l/

معنی: فراوان، مفصل، پر، بیش از اندازه، وافر، سرشار، بیش از حد لزوم، زیاده  کافی، بسنده، فراخ، پهناور، وسیع، جادار، گشاد

مثال:

There is an ample supply of food.

خوراک فراوان در دسترس است

He has ample time to study.

او وقت زیاد برای مطالعه دارد

This skirt is not ample enough.

این دامن به اندازه‌ی کافی گشاد نیست

There is ample time for discussion.

وقت کافی برای بحث و گفتگو هست

It is amply clear that he is not interested in buying the house.

پرواضح است که مایل به خرید خانه نیست

He had placed his hands over his ample stomach

دستانش را روی شکم گنده‌اش قرار داده بود

————————————–

Opponent

/əˈpōnənt/

معنی: حریف، رقیب، طرف مقابل (به ویژه در جنگ و مسابقه و انتخابات ومباحثه)، دشمن، مخالف، ضد

مثال:

He beat his opponent in five rounds

او در پنج راند رقیب خود را شکست داد

He is running ahead of his democratic opponent

او از حریف دموکرات خود جلو است

He was a fierce opponent of communists

او مخالف سرسخت کمونیست‌ها بود

Her political opponents

مخالفان سیاسی او

————————————–

Debase

/dɪˈbeɪs/

معنی:‌ پست کردن، خوار کردن، خفیف کردن،کم ارج کردن، دون کردن، فرومایه کردن، عیب دار کردن، پایین آوردن

مثال:

Greed had debased his character

حرص و آز شخصیت او را پست کرده بود

The quality of life is debased by such governmental policies

چنین سیاست‌هایی از جانب دولت،کیفیت زندگی (مردم) را پایین می‌برد

* Debasement

دون سازی، خوارسازی، پست سازی، تحقیر

* Debase oneself

خود را خوار و خفیف کردن

Don’t debase yourself by asking for money!

با درخواست پول خودت را خوار و خفیف نکن‌!

————————————–

با کلیک بر روی لینک های زیر، قسمت های دیگر آموزش واژگان آیلتس تافل همراه با معنی و مثال را در همین سایت مشاهده کنید

قسمت اول لغات ضروری و مهم انگلیسی

قسمت دوم لغات ضروری و مهم انگلیسی

قسمت سوم لغات ضروری و مهم انگلیسی

قسمت چهارم لغات ضروری و مهم انگلیسی

قسمت پنجم لغات ضروری و مهم انگلیسی

 

واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل واژگان آیلتس تافل  واژگان آیلتس تافلواژگان آیلتس تافل

ielts-toefl-tehran

تدریس خصوصی و نیمه خصوصی تکنیک های آزمون های بین المللی آیلتس IELTS ، تافل TOEFL ، جی آر ای GRE و آموزش مکالمات تجاری و مکاتبات بازرگانی زبان انگلیسی در تهران.

شما ممکن است این را هم بپسندید

۲ پاسخ‌ها

  1. تو زمینه ای که فعالیت میکنید جزو بهترین
    سایت ها هستید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: شما اجازه کپی برداری از مطالب این سایت را ندارید